daStanNn

حرف آخرم ...
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 


 
comment نظرات ()

 
الفبای زندگی. . .
نویسنده : - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

  

الفبای زندگی ...

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک


 
comment نظرات ()

 
وجودت...
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

دلم از حرف هایم پر است که قابل بیان نیستند

شاید روزی بفهمی که واقعا بی تو کسی را نداشتم که در روزهای سخت برایش اشک بریزم ولی می دانم روزی خواهی فهمید که دیگر دیر است . . .

زندگیم بی وجودت بی معناست ولی تو باور نداری

گرمی صدایت هنوز هم نوازشگر من است

کاش دستانم هرگز از دستانت جدا نمی شدند مگر با مرگ

 


 
comment نظرات ()

 
سجده
نویسنده : - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

بدن ما انسان ها روزانه به مقدار زیادی امواج الکترو مغناطیس دریافت می کند. این امواج از طریق موبایل تلویزیون کنترل از راه دور چراغانی مغازه ها و چراغ های داخل شهر کامپیوتر و اسباب بازی های کنترلی به ما می رسد. شما منبعی هستید که به مقدار زیاد امواج دریافت می کنید و به عبارتی شارژ می شویدبدون آنکه بفهمید یا بخواهید در مکان های مختلف سر درد دارید احساس ضعف و کسالت و تنبلی می کنید. فراموش نکنید وقتی این علاپم را حس کردید راه حل همه ی اینها چیست؟

یک دانشمند اروپایی که مسلمان هم نیست تحقیقاتی شامل بهترین روش تخلیه ی امواج که به بدن ضرر می رساند انجام داده است. وی می گوید گذاشتن سر بر زمین باعث تخلیه ی امواج می شود آنچه این تحقیق را شگفت انگیز می کند:

بهتر است پیشانی را بر خاک بگذاریم و شگفت انگیز تر اینکه:

بهتر است سر را رو به مرکز زمین بر خاک بگذاریم. در این صورت امواج بهتر تخلیه می شوند. بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده که مکه در مرکز زمین واقع شده است و کعبه دقیقا مرکز زمین است پس سجده راهی برای تخلیه ی سیگنالها و بهترین حالت برای نزدیکی به قادر مطلق است. او که انجام هر آنچه به نفع مان است را بر ما واجب کرده است.


 
comment نظرات ()

 
افکار دیگران
نویسنده : - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

 
comment نظرات ()

 
داستان عاشقانه زیبا و غمگین
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩
 

www.patoghkhoshi.vcp.ir

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید
؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


 
comment نظرات ()

 
رسیدن به تو...
نویسنده : - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
 

 

 

صدای قدم‌هایت را هنوز هم می‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمی‌داشتیم.

شب‌ها ستاره بودیم در آسمان، .. و هر صبح می‌رفتیم تا رسیدن به خورشید.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ی قدم‌هامان فکر نمی‌کردیم.

آن‌روزها هیچ‌چیز اهمیت نداشت!!!!!!! هیچ‌چیز به اندازه‌ی تو اهمیت نداشت.!..

اما..

این‌روزها سکوت را حس می‌کنم.!.. و می‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم.

در این‌روزها من تمام دقایق و ثانیه‌ها را می‌شمارم، تا رسیدن به تو.


 
comment نظرات ()

 
دوست دارم ...
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠
 
دوست دارم ....
دوست دارم وقتی به آسمون نگاه میکنم تو اولین پرنده ای باشی که میبینم

 دوست دارم وقتی به دریا نگاه میکنم تو اولین پری باشی که میبینم

دوست دارم وقتی میخوابم تو اولین خوابی باشی که میبینم

دوست دارم شبها وقتی به ستاره ها نگاه میکنم تو تنها ستاره ای باشی که میبینم

دوست دارم وقتی تنهام تو تنها کسی باشی که وجودت منو از تنهایی در میاره

ولی افسوس

                           که خدا برای پیشانی من مهر تنهائی را انتخاب کرد

I Love You


 
comment نظرات ()